محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

320

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قوم فرعون از موسى خواستند تا دعا كند كه پروردگارش بليه را ببرد و ايمان بيارند و چون خداوند بليه را ببرد ، ايمان نياوردند و خدا خون فرستاد و چنان شد كه اسرائيل و قبطى از يك آب مىگرفتند و آب قبطى خون بود و چون كار بر آنها سخت شد از موسى خواستند كه بليه را ببرد و ايمان بيارند و بليه برفت اما ايمان نياوردند چنان كه خدا عز و جل فرمود : « * ( وَلَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ من الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ 7 : 130 ) * [ 1 ] » يعنى : فرعونيان را به خشكسالى و كمبود حاصل دچار كرديم شايد برگردند . آنگاه خدا عز و جل به موسى و هارون وحى فرستاد كه با فرعون سخن به نرمى گويند شايد تذكار يابد و از خدا بترسد و آنها پيش فرعون رفتند و موسى به دو گفت : « آيا مىخواهى كه جوانى بى پيرى و پادشاهى بى زوال به تو دهم و لذت نكاح و نوشيدن و سوارى داشته باشى و چون بميرى ببهشت در آيى ؟ » و اين سخنان نرم در دل فرعون اثر كرد و گفت : « باشد تا هامان بيايد . » و چون هامان بيامد به دو گفت : « اين مرد پيش من آمد . » هامان گفت : « كى ؟ » و فرعون پيش از آن وى را جادوگر مىناميد ولى آن روز جادوگر نگفت بلكه گفت : « موسى » . هامان گفت : « و به تو چه گفت . » فرعون سخنان موسى را با او بگفت . هامان گفت : « با او چه گفتى ؟ » گفت : « جواب ندادم گفتم باشد تا هامان بيايد و با او مشورت كنم . » و هامان او را عاجز شمرد و گفت : « بيش از اين از تو انتظار داشتم . مىخواهى پس از آنكه خداى معبود بوده اى بنده پرستشگر شوى ؟ »

--> [ 1 ] 7 : 130